رضا قليخان هدايت
1890
مجمع الفصحاء ( فارسي )
در مدح سلطان گويد براى خويش كند كار همچو چرخ بلند * بچنگ خويش كند صيد همچو شير ژيان خجسته مجلس او را ز دولت است بساط * ز دوده خنجر او را ز نصرت است فسان به كارزار شد و فتح كرد و باز آمد * به راى روشن و عزم درست و بخت جوان چو نور روى دلارام شد فروزان تيغ * به شكل ابروى معشوق خم گرفت كمان چو خواب در سر مردان مرد جست حسام * چو وهم در دل گردان گرد رفت سنان نه جاى يافت همى در دماغ جز خنجر * نه راه ديد همى سوى ديده جز پيكان سواد خاك به گرز و ز خون به گونه و رنگ * بنفشهء طبرى گشت و لالهء نعمان عقابوار قضا برگشاده تير خدنگ * نهنگوار اجل باز كرده پهن دهان چنان نمود همى خنجرش ز تيره غبار * چنانكه آتش سوزنده از ميان دخان چنان بگشت كه گويى هزار دارد دل * چنان شتافت كه گويى هزار دارد جان بشد ز جاى زمين چون فروگرفت ركاب * بماند چرخ ز جنبش چو بركشيد عنان زمانهوار همىكند هرچه ديد ز جاى * اجل نهاد همىبرد هرچه ديد روان اگرنه مرگ ز ياران او يكى بودى * نيافتى ز حسامش بههيچروى امان فراخته است به راى تو ملك را رتبت * فروخته است به روى تو شاه را ايوان سپهر طبعى در صدر مسند و مجلس * زمانه فعلى در گرد موكب و ميدان چو بوى وصف تو يابد همىبخندد طبع * چو نور مدح تو بيند همىبنازد جان به راه كرد بهار خجسته استقبال * ز شادكامى روى تو خرّم و خندان دريغ داشت سم مركب ترا از خاك * بساط كرد زمين را ز لاله و ريحان ز سرو پرقد ممشوق گشت شاخهء باغ * ز لاله پررخ معشوق گشت لالهستان به ياد بزم تو گلبن همىفشاند زر * به نظم مدح تو بلبل همىزند دستان و له در زمان محبوسى در قلعهء ناى به لاهور فرستاده اى لاوهور ويحك بىمن چگونهاى * بىآفتاب روشن روشن چگونهاى اى باغ نظم طبع من آراسته ترا * بىلاله و بنفشه و سوسن چگونهاى